تبلیغات
ساحل تنهاییام - زندگی شهید باقری

مادر! دعا کن شهید شوم

نام: غلام‌حسین

نام خانوادگی: افشردی

تازیخ تولد: 25 اسفند 1334 مصادف با روز تولد امام حسین (علیه‌السلام)

تاریخ شهادت: 11 بهمن 1361 در شناسائی (فکه)

مسئولیت‌ها: اوئل سال 59، از اعضای واحد اطلاعات سپاه پاسداران در شناسائی عناصر گروهک‌های وابسته؛

عملیات طریق‌القدس: فرمانده لشکر نصر سپاه و فرمانده قرارگاه مشترک عملیات ز طرف سپاه

در عملیات خرمشهر: فرمانده لشکر نصر و فرمانده قرارگاه مشترک عملیات از جانب سپاه

بعد از عملیات رمضان به عنوان فرمانده قرارگاه کربلا در قرارگاه‌های جنوب

در عملیات محرم با اسم رمز «یازینب کبری» فرمان شروع عملیات را صادر کرد.

آخرین مسئولیت، جانشین فرماندهی یگان نیروز سپاه پاسداران انقلاب اسلامی

شهادت: در هنگام دیدار تعدادی از همسنگرانش با حضرت امام (ره)، برای شناسائی منطقه عملیاتی به خط مقدم جبهه رفتند و غریبانه در کربلای فکه به شهادت رسیدند.

تولد:

شهید باقری «افشردی» فرزند دوّم خانواده بود که 7 ماهه به دنیا آمد، با جثه خیلی ضعیف و خیلی نحیف.

البته چون بردار مادر ایشان برادر نداشت داشتن یک فرزند پسر آرزوی او بود در بیمارستان وقتی گفتند که پسر است، انگار تمام دنیا را به او دادند بچه و عادی نداشت و آن زمان مثل حالا نبود که در دستگاه نگهداری کنند و پرورش دهند تا به حد طبیعی برسد.

و چون وضع مالی مناسبی هم نداشتند خودشان هم نمی‌توانستند در بیمارستان بمانند برای همین بچه را گرفتند، خیلی ناراحت بودند که مبادا بچه بماند.

چرا غلامحسین

آن‌روز مصادف بود با تولد امام حسین (علیه‌السلام) این بچه نه می‌توانست شیر بخورد و نه صدایش برای گریه در می‌آمد، مادرش عهد کرد که اگر زنده بماند، اسمش را غلامحسین بگذارد، بعد از یک‌ماه با زحمت خیلی زیاد این بچه توانست شیر بنوشد و گریه کند.

بدن بچه را قبل از پوشیدن پنبه می‌پیچید، بیم آن داشت که لباس، بدن بچه را زخم کند، جرأت حمام بردنش را نداشت در خانه با آب و پنبه تمیزش می‌کرد، ترس از این بود که بخار حمام خفه‌اش کند با چنین حالتی بود.

در هر صورت خدا خواست زنده بماند.

در سن دو سالگی تقریباً حال عادی خودش را پیدا کرد. البته «قبل از آن چند بار مریض سخت شد و در عین دشواری مالی آن‌ها سالم ماند» در همان سن او را به کربلا بردند در حرم یک‌بار گم شدند و مادرش سراسیمه این طرف و آن‌طرف می‌رفت اما بچه را پیدا نکرد بعد آمد رو به‌روی ضریح ایستاد و گفت: آقا من نمی‌دانم! من بچه‌ام را از شما می‌خواهم. لحظه‌ای نگذشت که یک وقت دید بچه جلوی ایشان ایستاده است.

آرشیو مطالب
صفحات جانبی
دوستان
پیوند های روزانه
نوای وب
طراح قالب
پایگاه اینترنتی مقتدر مظلوم

مقتدر مظلوم

نوای آنلاین